هم معنی کلمه جوانی

خواص دارویی و گیاهی

هم معنی کلمه جوانی
هم معنی کلمه جوانی



شما واژه‌ای در دفتر واژه ثبت نکرده‌اید.

ترتیب بر اساس:

برای رفع محدودیت کاربر ویژه شویدبا حذف کوکی‌، لیست لغات از بین خواهد رفت.

واژه: جوان

نقش دستوری: صفت

هم معنی کلمه جوانی

آواشناسی: javAn

الگوی تکیه: WS

شمارگان هجا: ۲

برابر ابجد: ۶۰

پادتن را بخوانید.پادراز را بخوانید.پادرختی را بخوانید.

این ویژگی تنها برای کاربران ویژه فعال است.

فرهنگ حاضر تألیف فرج‌الله خداپرستی می باشد و از تارنمای «دادگان» برگرفته شده است.

متأسفانه سرور با خطا مواجه شد. مشکل را بررسی می‌کنیم و به زودی حل خواهیم کرد.


برنا، شاب، غلام، کودک، نوباوه، نوجوان، نوچه، نورسته ≠ پیر

25600

15300

15750

22500

25200

هم معنی کلمه جوانی

12000

25200

13500

20800

25600

15300

15750

22500

25200

هم معنی کلمه جوانی

12000

25200

13500

20800

تفضیلی: younger
عالی: youngest, 
مترادف:  
adolescent
immature
inexperienced
new
youthful
متضاد:  
elderly
mature
old

1.
Angela is two years younger than Luis.

1. “آنجلا” دو سال از “لوییس” جوان تر است.

2.
His girlfriend is very young.


2. دوست دختر او خیلی کم سن است.

هم معنی کلمه جوانی

3.
Maya is the youngest person in the family.

3. “مایا” جوان ترین شخص در خانواده است.

4.
young people


4. مردم جوان [جوانان]


1.
a television program for the young

1. یک برنامه تلویزیونی برای بچه‎ها

2.
Birds build nests for their young.

2. پرندگان برای بچه‎هایشان لانه می‎سازند.


(دُ تَ)

واژه ی «دختر» از ریشه ی «دوختن» که امروزه از بن مضارع آن «دوشـ» + «ـیدن» یعنی «دوشیدن» ساخته می شود، مشتق شده است. امروزه در بعضی از گویش های ایران، هنوز هم، «دوختن» به معنای «دوشیدن» به کار می رود. ( شاید ریشه ی اصلی دوختن از واژه ی «دوغ» به معنای «شیر» آمده بوده باشد. )

دُختر از ریشه « دوغ » است که در میان مردمان آریایی به معنی« شیر « بوده و ریشه واژه ی دختر « دوغ دَر » بوده به معنی « شیر دوش » زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود . به daughter در انگلیسی توجه کنید . واژه daughter نیز همین دختر است . gh در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و « خ » گفته می شده.در اوستا این واژه به صورت دوغْــذَر doogh thar و در پهلوی دوخت .
دوغ در در اثر فرسایش کلمه به دختر تبدیل شد . آمده است.

پیر. (ص ،اِ) شیخ . شیخه . سالخورده . کلان سال . مسن . معمر. زرّ. مشیخه . (دهار). مقابل جوان . بزادبرآمده . دردبیس . فارض . اشیب . (منتهی الارب ). کهام . ج ، پیران : پیر فرتوت گشته بودم سخت دولت تو [ او ] مرا بکرد جوان . رودکی .شدم پیر بدینسان و تو هم خودنه جوانی مرا سینه پر انجوخ و تو چون چفته کمانی . رودکی .داد پیغام بسراندر عیار مراکه مکن یاد بشعر اندر بسیار مراکاین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت .برهاناد ازوایزد دادار مرا. رودکی .من رهی پیر و سست پای شدم نتوان راه کرد بی بالاد. فرالاوی .برآنند کاندر ستخر اردشیرکهن گشت و شد بخت برناش پیر. فردوسی .همه مر گراییم پیر و جوان بگیتی نماند کسی جاودان . فردوسی .توانا بود هر که دانا بودبدانش دل پیر برنا بود. فردوسی .در آن محضر اژدها ناگزیرگواهی نبشتند برنا و پیر. فردوسی .براندیش کان پیر لهراسب راپرستنده و باب گشتاسب را. فردوسی .کس از نامدارانْش پاسخ ندادمگر پیر گشته دلاور قباد. فردوسی .برفتند هرکس که بد در سرای مرآن پیر را سرشکستند وپای . فردوسی .کسی سام یل را نیارست گفت که فرزند پیر آمد از خوب جفت . فردوسی .اگرچه گوی سرو بالا بودجوانی کند پیر کانا بود. فردوسی .چنین گفت داننده دهقان پیرکه دانش بود مرد را دستگیر. فردوسی .بدیشان نگه کرد شاه اردشیردل مرد برنا شد از رنج پیر. فردوسی .نگه کرد فرزانه ملاح پیرببالا و چهر و بر اردشیر. فردوسی .چو آگاهی آمد بآزادگان بر پیر گودرز کشوادگان . فردوسی .بدو گفت طوس ای سپهدار پیرچه گویی سخنهای نادلپذیر. فردوسی .مگر مرد با دانش و یاد گیرچه نیکوتر از مرد دانا و پیر. فردوسی .پیری و درازی و خشک شنجی گویی بگه آلوده لتره غنجی . منجیک .سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمعسزد که او نکند طمع پیر دندان کرو. کسائی .از دهان تو همی آید غساک پیر گشتی ریخت مویت از هباک . طیان .مادرتان پیرگشت و پشت بخم کردموی سر او سپید گشت و رخش زرد. منوچهری .چون نگه کرد بدان دختر کان مادر پیرسبز بودند یکایک چه صغیر و چه کبیر. منوچهری .گفتم همی چه گویی ای هیز گلخنی گفتا که چه شنیدی ای پیر مسجدی . عسجدی .پیرست و حق خدمت دارد. (تاریخ بیهقی ص 369). ما پیران اگر عمر بیابیم بسیار آثار ستوده خواهیم دید. (تاریخ بیهقی ص 393). من پیر شده ام و از من اینکار بهیچ حال نیاید. (تاریخ بیهقی )…. طمع پیر و جوان باز چو شیطان رجیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی .نه فلان کرد و نه بهمان و نه پیر و نه جوان … ابوحنیفه اسکافی .با چنین پیران لابل که جوانان چنین … ابوحنیفه اسکافی .سپهبد برآمد بر آن تیغ کوه بشد نزد آن پیر دانشپژوه . (از لغت نامه ٔ اسدی ).بخندید بر پیر و بر دردمند. اسدی .خروشید و گفتامرا خیر خیربه بیغاره دشمن کهن خواند و پیر. اسدی .گفت نه پیر و نه جوان میان این هر دو. (قصص الانبیاء ص 119).چو پیر گشتی و بیدار گشتی ای نادان ترش بود پس هفتاد ناز و الغنجار. عثمان مختاری .جز بتدبیر پیر کار مکن پیر دانش نه پیر چرخ کهن . سنائی .گه با چهار پیر زبان کرده در دهن گه با دو طفل در دهن افکنده ریسمان . خاقانی .جوان گر بدانش بود بی نظیرنیاز آیدش هم بگفتار پیر. نظامی .در خانقاه باغ نه صادر نه واردست تا پیر بنیه گشت حریف گران برف . کمال اسماعیل .مراگناه نباشد نظر بروی جوانان که پیر داند مقدار روزگار جوانی . سعدی .فضله ٔ مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران میرسد. (گلستان ).بشنو که من نصیحت پیران شنیده ام بیش از تو خلق دیده و پیش از تو دیده ام . سعدی .ندیدم چنین گنج و ملک و سریرکه وقفست بر طفل برنا و پیر. سعدی .وای از آن پیران طفل ناادیب گشته از قوت بلای هر لبیب . مولوی .من پیر سال و ماه نیم ، یار بیوفاست بر من چو عمر میگذرد پیر ازان شدم . حافظ.پیرمردی زن جوان میخواست گفتمش ترک این هوس خوشتر. ابن یمین .بکش مگذار کاین سگ پیر گرددکه چون شد پیر غافل گیر گردد؟غنج ؛ پیر کلانسال . شیخ غاس ؛ پیر فانی . ناقةٌ متهدمه ؛ ناقه ٔ پیر فانی . اهمام ؛ سخت پیر شدن . همة، هم ؛ پیر فانی . همامة، همومة، انهمام ؛ پیر فانی . هلوف ؛ پیر کلان سال . تهریم ؛ پیر خرف گردانیدن . هرب ؛ پیر کلان سال گردیدن . اهرام ؛ پیر و کلان سال گردانیدن . هصو؛ پیر شدن . قرة؛ پیر سالخورده . ریبال ؛ پیر ناتوان . قنسر، قنسری ؛ پیر دیرینه . جلجاب ؛ پیر زفت . نهبل ، نهبلة؛پیر کلانسال . شهیر؛ مرد پیر. جرضم ؛ پیر بر جای مانده از لاغری و سخت پیر. شیخ کنع؛ پیر درترنجیده اندام . اجراز؛ بوقت مردن رسیدن پیر. تخجیة؛ پشت خم کردن پیر.نعثل ؛ پیر گول . مسبه ، مسبوه ؛ پیر خرف . لبخ ؛ پیر بزرگ سال گردیدن . هرم ؛ سخت پیر. هدم ؛ پیر سالخورده . دردح ؛ پیر فانی . قذعمیل ؛ پیر کهنسال . خدّب ؛ مرد پیر. دبور؛ پیر شدن مرد. شاسف ؛ پیر پوست بر استخوان خشک شده .تبتیة؛ پیر و ضعیف گردیدن . هدّ؛ پیر گردیدن . ادلهنان ؛ پیر شدن . ذرء؛ پیر گردیدن . ذقن ؛ پیر فانی . رجل ٌ اذرء؛ مرد پیر. عسیف ؛ پیر فانی . عنجش ؛ پیرفانی یا ترنجیده پوست . عنجل ؛ پیری که از کمی و برهنگی گوشت استخوانش برآمده باشد. (منتهی الارب ).- امثال : مثل پیر بیخواب . پیری نداری پیری بخر .پیران پیرایه ٔ ملکند .صاحب آنندراج گوید: سال آزمای ، کهن ، پالوده مغز از صفات اوست و اطلاق آن بر اشجار و شراب و غیره بنا بر مواقع استعمال است مثل لفظ جوان : از آتش هر چنار پیرش در تاب و تب آسمان چو شیرش . تأثیر.صاحب قاموس کتاب مقدس گوید: پیر معروف است اشخاص پیرو سالخورده در میان عبرانیان و سایر اقوام محترم و معزز بوده اند. (ایوب 12:12 و 15:10). و جوانان در حین ورود پیران میبایست برپا شوند. (لاویان : 19:32). و اگر کسی نسبت بپیران بی احترامی و هتک حرمت می نمود مورد ملامت و سرزنش و محکوم بمجازات بود (تثنیه 28:50 مراثی ارمیا 5:12) و البته پیران نیز تکالیف مخصوصه نسبت بجوانان داشتند که میبایست مجری دارند و حکمتی که از تجربه تحصیل شود بسیار گرانبهاست (اول پادشاهان 12: 1 – 16. ایوب 32:7) مقابل تکالیف کلیسا و بعبارت اخری تکالیف دولت و ملت در ایام عهد عتیق و جدید بعهده ٔ پیران موکول بود. (قاموس کتاب مقدس ).- پیران دولت ؛ بزرگان دولت : بیش کس نبود از پیران دولت که کاری برگذارد. (تاریخ بیهقی ص 334). اکنون خوارزمشاه پیر دولت است آنچه رفت در باید گذاشت . (تاریخ بیهقی ص 355).- پیران قوم ؛ قدماء آنان . سالخوردگان و معمرین آنان : سه تن از پیران کهن تر داناتر سوی یعقوب ننگریستند. (تاریخ بیهقی ص 248).- پیران ناحیه یا کشور ؛ بزرگان آنجا. سالخوردگان بوم و بر : من مرید دم پیران خراسانم از آنک شهسواران را جولان بخراسان یابم . خاقانی . || دیرینه . قدیم . کهن .کهنه . سالیان بر او گذشته : چنین است کردار این چرخ پیرچه با اردوان و چه با اردشیر. فردوسی .سفیده چو پیدا شد از چرخ پیرچو زر آب شد روی دریای قیر. فردوسی .بیار ای بت کشمیر شراب کهن و پیربده پُرّ و تهی گیر که مان ننگ و نبردست . منوچهری .ای که بر خیره همی دعوی بیهوده کنی که فلان بودست از یاران دیرینه و پیر. ناصرخسرو.ساقی نبید پیر ده اکنون که شد جوان این باغ پیر گشته بعمر جوان گل . مسعودسعد. || مراد. مرشد. شیخ . (دهار). دلیل . پیشوا. امام . آنکه خود راهنماست و مرشد و راهنما ندارد. دستگیر. قطب . پیر طریقت . مقابل مرید. مقابل سالک ، پیشوای طریقت صوفیه . امام و پیشوای صوفیان . شیخ تصوف : کسی کو پی رهبر وپیر گرددره راست او راست از خلق یکسر. ناصرخسرو.هیچ خصمی را این شغل نیاموزد خصم هیچ صوفی را این کار نفرماید پیر.سوزنی .خاطر من بگه نظم سخن خانقاهیست پر از پیر و مرید. سوزنی .پیری که پیر هفت فلک زیبدش مریدمیری که میر هشت جنان شایدش غلام .خاقانی .آن پیر ما که صبح لقائیست خضرنام هر صبح بوی چشمه ٔخضر آیدش ز کام . خاقانی .وآن پیر کو خلیفه کتاب دل منست چون صبحگاه سر بمناجات برگشاد. خاقانی .گر مریدی چنانک رانندت برهی رو که پیر خوانندت . نظامی .نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر[ ی ] بزرگست از دور جای بدیدن او شد. (تذکرةالاولیاء عطار). پس میان خضر و او بسی سخن برفت و پیر او خضر بود علیه السلام که او را در این کار کشیده بود باذن اﷲ تعالی . (تذکرةالاولیاء عطار).هر که هست از فقیه و پیر و مریدوز زبان آوران پاک نفس . سعدی .گر ز پیش خود برانی چون سگ از مسجدسراسر ز حکمت برنگیرم چون مرید از حکم پیر. سعدی .از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد. گلستان چ یوسفی ص 155). یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را میگفت . (گلستان ).مریدی گفت پیری را چکنم کز خلایق برنج اندرم از بس که بزیارتم همی آیند. سعدی .پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد. حافظ.سر ز حیرت بدر میکده ها برکردم چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود. حافظ.- امثال : بطفلی خدمت پیری نکردم به پیری خدمت طفلم ضروریست . پیرنمی پرد، مریدان می پرانند . پیر میسازد مریدان دسته می نهند . پیر من خس است اعتقاد من بس است . بی پیر مرو تو در خرابات هرچند سکندر زمانی . || مرشد و راهنما پیش زردشتیان . || پیغمبر در تداول یهودان ایران : به پیرم موسی .- بی پیر ؛ که بر راهی استوار نیست : با شراب تازه زاهد ترشروئی میکندکو جوانمردی که سازد کار این بی پیر را. صائب .- پیرخر ؛ بزادآمده . فرتوت از کهنسالی : اگر پیرخر بار نکشد راه برد. (تاریخ سیستان ).- پیرسر ؛ سالخورد. سپیدموی سر از پیری : که هرگز کس اندر جهان آن ندیدنه از پیر سر کاردانان شنید. فردوسی .- پیر کفتار ؛ زنی سالخورده و زشت اندرون ؟- پیرگبر ؛ پیر بی دین .- گنده پیر ؛ قشعة. (منتهی الارب ). قندفیر .وینم کهن گشته گنده پیر گران دل مامی چگونه برباید. ناصرخسرو.تا تو بدین فسونش ببر گیری این گنده پیر جادوی رعنا را. ناصرخسرو.این گنده پیر را ز کجا عنبرپشکیست خشک ناقه ٔ تاتارش . ناصرخسرو.چه گویی که پوشیده این جامه ها راهمان گنده پیری چوکفتار دارد. ناصرخسرو.شفشلیق ؛ گنده پیر فروهشته گوشت سست اعضا. (منتهی الارب ). || و نیز در معنی سالخورده و هم در معنای مرید و پیشوا مضاف کلمات مخلتفه واقع شود چون : پیر تعلیم : دل من پیر تعلیم است و من طفل زباندانش دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش . خاقانی .- پیر خرد : شاه ملک بین بصبح پرده برانداخته پیر خرد بین بمی خرقه درانداخته . خاقانی .- پیر چرخ و پیران چرخ یا فلک : پیران هفت چرخ بمعلوم هشت خلدیک ژنده ٔدوتایی او را خریده اند. خاقانی .کوس چون صومعه ٔ پیر ششم چرخ کزوبانگ شش دانه ٔ تسبیح ثریا شنوند. خاقانی .بر سر این حکمنامه مهر نبنددپیر ششم چرخ در قضای صفاهان . خاقانی .- پیر خوش سیما ؛ مجازاً دنیا و روزگار : ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش سیما. سنائی .- پیر دِیر . رجو ع به پیر دیر در ردیف خودشود.- پیر عشق : پیر عشق آنجا بعرسی پاره میکرد آسمان من نصیبه شانه دانی بی کمان آورده ام . خاقانی .- پیر میخانه . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود : پیر میخانه همی خواند معمائی دوش از خط جام که فرجام چه خواهد بودن . حافظ.- پیر میکده . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود.- پیر می فروش . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود : دی پیر می فروش که ذکرش بخیر بادگفتا صبوح نوش و غم دل ببر ز یاد. حافظ.- پیر دین : بدل بد رجوع تو کان پیر دین رابجزاستقامت عصایی نیابی . خاقانی .- پیر مبارک قدم ؛ پیر خجسته پی : بفرمود تا مهتران خدم بخواندند پیر مبارک قدم . سعدی .- پیر محله . رجوع به این کلمه در ردیف خودشود : عالم شهر گو مرا وعظ مکن که نشنوم پیر محله گو مرا توبه مده که بشکنم . سعدی .- پیر مرند ؛ پیری و مرادی مقیم شهر مرند بعهد خاقانی یا پیش از وی : حکم حق رانش چون قاضی خوی نطق دستانش چون پیر مرند. خاقانی .- پیر مغان . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود.- پیر هری ؛ خواجه عبداﷲ انصاری . رجوع به پیر هری و رجوع به عبداﷲ انصاری شود.|| پیر و پیغمبر. رجوع به این کلمه درردیف خود شود.

پیر. [ ی َ ] (اِ) پدر (در بعض لهجه های فارسی نظیر مازندرانی و سیادهنی و جز آن ). اب :

پیر. (اِخ ) دهی از بخش سرباز شهرستان ایرانشهر واقع در21 هزارگزی شمال خاوری سرباز و 10 هزارگزی

پیر. (اِخ ) دهی از دهستان کوشک بخش بافت شهرستان سیرجان ، واقعدر 75 هزارگزی جنوب خاوری بافت

پیر. [ ی ِ ] (اِخ ) (سَن ) یکی از اعزه و مقدسین

هم معنی کلمه جوانی

پیر. [ ی ِ ] (اِخ ) (سَن ) یکی از ائمه ٔ معصوم

پیر. [ ی ِ ] (اِخ ) پتروس . پطرس .

هم معنی کلمه جوانی
هم معنی کلمه جوانی
0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *